خلاصه که در این حد اخلاقم مسخرس :D

آبجی2 چن روزیه اومده خونه آبجی1 :D .... مثلا استراحت کنه .... تازه دخترش دنیا اومده _ دوباره خاله شدنم رو به خودم تبریک میگم_ 

شبا دور و بر ساعت دو کارمو تعطیل میکردم ... میرفتم دم پنجره ... میدیدم لامپ خونشون روشنه .... یه چادر سرم مینداختم و میرفتم پیششون 

یه 1ساعتی باهم چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم بعد برمیگشتم خونه خودمون

یعنی میخندیدیما .... در حدی که زهرا میگفت مامانم نیم ساعت بعد اینکه میری هنوز صدای خندش میاد :D

دیشب که رفتم گفت تو قسم خوردی هرشب بیای؟؟؟ 

یه چیزی گفت همینجوری .... ولی نمیدونم چ را بهم برخورد ..... امروز نرفتم خونش ... با این که با دختر کوچولو تنهام بود و حتما از اینکه برم نگهش دارم تا یه کم به کاراش برسه خوشحالم میشد 

شبم نرفتم ..... مادر و بابام نبودن .... تنهایی نشستم نیمرو خوردم ... خدا میدونه چقد از نیمرو بدم میاد ..... همینطور از تنهایی شام خوردن

 

فردا شبش: واسه جبران غیبت شب قبل , شام رفتم خونشون خنده

/ 4 نظر / 4 بازدید
من

کاملا درک میکنم..

mostafa

واقعن که اخلاقت مسخرس ..[نیشخند] دختره خیره [زبان]

یلدا

ازین اخلاقا زیاد دارم غصه نخور!

د...

دقیقاااا خووو من بدترم! الان یکی بیاد به مو بگه بالا چیشت ابروووس تا یه رب این شکلی ام[خنثی]