دیروز اینجوری بود

دو تا فسقلی خونه رو عقیقه کردن ... دو تا گوسفند زبون بسته رو کشتن ... چقد این جمعیت گوسفند باید فدای سلامتی آدما بشن آخه ؟؟؟ :D گوسفندن دیگه اعتراضیم ندارن در کل

شب شلوغ و سخت و درعین حال خوبی بود.... کلی فامیل دیدیم ..... کلی با فامیلای زن داداشه گفتیم و خندیدیم..... نمیگم دس انداختیم همو که بد آموزی نداشته باشه :D

خلاصه خوش گذشت دیگه

قبلش یکی از دوستای نابابم زنگ زد بهم و گفت با فلانی دوست میشی؟؟ تعجب و خنثی

من سکوت میکنم....... حیف که قول دادم به خودم که حرف زشت نزنم... وگرنه فحشای نابی برای این دوست در این لحظه وجود داره :D

قبلترش یه لیوان دوس داشتنی که قلمامو توش میذاشتمو شکستم :( پنج دقیقه زل زده بودم به جنازشو ماتم برده بود..... 

این مرحومو من از خونه آبجی کش رفته بودم... بعد شوهر خواهرم روش شعر حافظو حکاکی کرده بود

 آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند ...... آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

و

با هیچکس نشانی زان دلستان ندیدم..... یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

بهش گفته بودم ببین کدوم شعر بهتر میشه همونو بنویس..... ولی خب وقتی به آقایون بگی یا این یا اون.... یا جفتشو میارن یا هیچکدومو نمیارن :D جفت شعرارو به زور روی لیوان جا داده بود :D قشنگ شده بود خیلی دوسش داشتم :(

اومدم عکس روی آینه رو صاف کنم... دستم خورد به گلدون و افتاد..... با خودم گفتم وای گلدون شکست که دیدم نه وای لیوان شکست :D 

وباز هم حیف که به خودم قول دادم الکی الکی گریه نکنم وگرنه همونجا مینشستم و واسش یه عزاداری حسابی راه مینداختم :D 

بی ربط و با ربط :دیشب ساعت ده و ده دقیقم به دوستم پیام دادم که هنوز بهش نرسیده ظاهرن..... کاش میرسید..... کاش جواب میداد....

/ 3 نظر / 8 بازدید
من

بچسبون خب..کاچی به از کوریه[نیشخند]

من

لیوان رو.o_O

من

سام دوسی[لبخند]