داشتن زندگیشونو میکردنا

قرار بود برم یه سوالی بپرسم از همسایمون ... داشتم به آبجی و مادر میگفتم من روم نمیشه برم و خجالت میکشم

مادر و آبجی هم شروع کردن از فضائل همسایه تعریف کردن که چقد خوبه و چقد خوش اخلاقه و اصن باهاش احساس غریبگی نمیکنی و اینا ...... هم خودش خیلی خوبه هم شوهرش .... 

یه ساعتی گذشته بود که صدای دعواشون بلند شد ..... ینی در و دیوار خونه میلرزیدا :D

برگشتم خونه آبجی بهش گفتم ببین ..... من تا حالا صدای اینا رو نشنیده بودم ... الان دقیقا کدوممون فاتحه روابط خانوادگی طفلیا رو خوندیم؟؟؟

/ 2 نظر / 9 بازدید