مینویسم و فکر میکنم _خوددرگیری هام_

اصولا وقتی وقت کاره همه چی جذاب میشه :D

صبح واساده بودم روبروی کتابخونم و داشتم فکر میکردم کدوم کتابارو بدم بچه ها ببرن برای کتابخونه مدرسشون ..... کدوم کتابارو هدیه بدم به دوستام ...... یا کدوما رو تا هوا هنوز سرده بندازم تو آتیش و توش سیب زمینی بپزیم .... چشمم خورد به گفت و گو های اوریانا فالاچی {#emotions_dlg.e3} برداشتم وهمیجوری بازش کردم ..... مصاحبه با محمدرضا پهلوی بود .... یادم اومد این مصاحبه رو اصلا نخوندم ..... خودمو به زور بین دیوار و بخاری جا دادم ومشغول خوندنش شدم که یادم اومد کار دارم .... به زور خودمو رسوندم به میز کارم

همیجوری که مینویسم هزار جور فکر میاد سراغم ..... یاد آقای فامیل میفتم که همین روزا سالگرد خانمش بود.....  چن روز پیش از برادرزادش شنیدم سرطان داره .... داره شیمی درمانی میکنه ولی دختراش نمیدونن ..... منم مثلا به کسی نباید بگم :D گفتم بهتون؟؟

یاد خاله میفتم که ساعت دو ازش پرسیدیم بعدظهر خونه هستی؟؟؟ بعد ساعت چهار رفتیم خونش ...... و تا وقتی اونجا بودیم مدام نق زد که چ را زودتر نیومدین؟ اگه همون موقع نمیخواستین بیاین خب دیرتر زنگ میزدین..... من خودم هنوز هیچ جا نرفتم ... تو این دوساعت اقلا چند جا میرفتم و و و

حالا ما که با شوخی و خنده جوابشو دادیم ...... مادرهم طبق معمول چیزی نگف به خواهر بزرگترش ...... ولی وقتی اومدیم خونه سردرد گرفته بود طفلی

امشب به آبجی گفتم اگه خواهر بزرگ من که شما باشین همچی برخوردی باهام بکنه یه لحظم تو خونش نمیمونم

یاد برخورد مادر میفتم با مهمونای ناخونده ....... مهمونایی که درست همون لحظه که میخوایم بریم بیرون سر میرسن ...... یا اونایی که بیخبر سر ناهار یا شام میان خونمون .... چقد این دوتا خواهر باهم فرق دارن 

یاد دخترای عمو میفتم و دعواهای همیشگیشونو غیبتای توی دید و بازدیدا ..... یاد دختر کوچیکه عمو که چن وقت پیش جدا شد از شوهرش ...... یاد شوخی احمقانه و بچگانمون توی ده دوازده سالگی با این دختر که باعث شده تا همین الان _دقیقا تا همین لحظه _ با وجدانم درگیر باشم و خودمو مسئول بدونم تو زندگیش ..... حالا این وجدان زبون نفهمم مگه میفهمه بچه بودم؟؟؟ یا مگه میفهمه اول دخترعموم شروع کرد و من نفهم فقط ادامش دادم؟؟؟ 

یاد دوستی که بهش اس دادم و میخواستم باهاش حرف بزنم مثلا...... گفتم سلام ...... وقتی صدای زنگ گوشیم اومد خوشحال شدم که جوابمو داده ..... گوشی رو که نیگا کردم دیدم کندی کراش عزیزم آلارم داده که تو کجایی که من فول لیوز شدم :D

هزار تا فکر دیگه که خب طبیعیه ...... وقتی توی اتاق تنها میشینی ..... فقط صدای مته حکاکی رو میشنوی ..... آهنگیم نمیذاری که نکنه حواست پرت شه ...... ذهنت درگیری پیدا میکنه دیگه  :D

بعدا : یه خورده از بی حوصلگی امروزمو میذارم پای شنیدن خبر شهادت جمشید دانایی فر .... من حرفای گنده گنده بلد نیستم ..... فقط میتونم بی حوصله باشم و برم گوشه اتاقم کز کنم و غصه بخورم

/ 2 نظر / 7 بازدید
mostafa

اوه چه ذهن شلوغی ... من که الان ذهنم مث سیگنال خط ممتد دستگاه تپش قلبه ... البته یکم اون قضیه ی همکارمکه تو وب گفتم دلمو میخوره .. حالا کی گفت تو دلت گرفته .. تو بی حوصله ای دختر .. یکم سکوت آرامش و خواب حالتو جا میاره .. دوغ بزن [نیشخند]

علی فاریابی

از بندهای آخر چیز زیادی نفمیدم... شاید اینها رو برای ما ننوشتید که بخونیم... با اینکه چیزی ازش نفهمیدم ولی لذت بردم...[گل]