خب داستان دوس دارن

یه بار رفته بودم نمایشگاه کتاب .... یه غرفه ای بود کل در و دیوار و سقفشو یه کتاب چیده بود : آدم چوب کبریتی 

کتابو برداشتم .... داشتم یه تیکه از یکی از داستاناشو که پشت جلد نوشته بود میخوندم واسه آبجی.... اونم به سبک این خاله های تو مهد کودک ..... همچی با احساس :D

یه روز یه آدم چوب کبریتی که حوصله اش سر رفته بودتصمیم گرفت به سفر دور دنیا برود...

پس کوله بارش رو...

ببخشید کوله باری نداشت پس به راه افتاد.

و شعر هی گشتم و گشتم ..همه دنیا رو گشتم رو خوند...

 

رفت و رفت و رفت... 

 به این "رفت و رفت و رفت" که رسیدم (رفت سوم رو بسیار بسیار کشیده بخونیدنیشخند)سرمو آوردم بالا دیدم آقای فروشنده هموجور زل زده بهم و داره داستان گوش میکنه :D

هیچی دیگه .... کتابو گذاشتم سرجاش .... بدون هیچ حرفی صحنه رو ترک کردم

و در ادامه : میخواسم به قول دوستان  به صورت اپیزودیک :D شرح سوتی های نمایشگاه رفتنمو بنویسم ...... ولی اون شخصیت آبرومندم نذاشت :D

/ 10 نظر / 8 بازدید
بهنام منصوری

سلام فاطیما خانوم.جالب بود.امان از تقلید شیوۀ خاله های مهد کودک.[نیشخند]در مورد سوالتون باید بگم من نمیبینم.مادرم اینها میبینن و من میشنوم.اما همون شنیدنش هم روی مخم رژه میره.ساعت 8 شب تا ده شب واسم عذاب شب قبره.هوای اعصابم خاکستریه.پر ابره.[لبخند]

من

بازم از خاطرات نمایشگاه کتابی، بوووگووووو دلمون وا شه[نیشخند]

امیــــر

سلام من جای اون نویسنده بودم همون کتاب رو بهتون هدیه می دادم کسی که با احساس با کتاب خو بگیره ... لایقشه ...

معلم کوچولو

باور کن تو خوراکت معلمیه با اون روحیه لطیفت [نیشخند]

رستا

این پستت بامزه بود لینکش کردم

شرف الدین

داد و بیداد از این کتابهای چرند و پرند و صدتا یه غاز نمایشگاه. فاجعه است بعضی غرفه ها

علی فاریابی

آخخی چقدر لطیف... ای کاش می تونستم خیلی راحت تر و شفاف تر از اونی که الان هنجارهای فرهنگی و عرفی بهمون اجازه می ده خودمون باشیم... خود کودکیمون... خیلی لطیف بود ممنون[گل]